مینیمالیسم چیست

فهرست مطالب

مینیمالیسم این است!

اگر الزامی برای رعایت قوانین سئو محتوایی و مواردی این چنینی نبود، به همین جمله‌ی بالا برای بیان مینیمالیسم یا همان کمینه‌گرایی بسنده می‌کردم. شعار نیست! حقیقتاً همین‌طور است! “کم‌تر، بیش‌تر است”، “کم‌تر، می‌تواند بیش‌تر باشد”، “هرچه کم‌تر، بهتر”، “کمیت کمینه، کیفیت بیشینه”، “کم‌ترین ابزارها، بیش‌ترین بهره‌مندی”، “زیبایی در عین سادگی”، “سادگی، نهایت پیچیدگی‌ست”، “کم‌ترین سخن، بیش‌ترین معنا”، “کم‌ترین عمل، بیش‌ترین بازده” و بسیار جملاتی از این دست که نیازی به تفسیر ندارند و می‌شود فقط با یک جمله یا یک واژه، به اعماق معنای آن‌ها نفوذ کرد و بی‌شمار تفسیر انجام داد و بی‌نهایت مفهوم برداشت کرد. اصلاً گویا مینیمالیسم همین است؛ تفکر و تعمق غنی، بدون حرف اضافه.

اما حالا که تعریف و تفسیر این فلسفه توفیق اجباری شده، در ادامه هم امانت‌داری می‌کنم و به‌طور کاملاً بداهه (برخلاف تعاریف خشک و بی‌روحی که می‌تونید توی سایت‌های خشک و بی‌روح در مورد مینیمالیسم بخونید) به بیان مفهوم وسیع و عمیق این فلسفه و هم‌چنین نفوذ و کاربردش در حوزه‌ها، زمینه‌ها و وجه‌هایی از زندگی‌مان می‌پردازم. حوزه‌هایی که پرداختن به آن‌ها به‌طور جامع و کامل، نه کار من و نه هیچ‌کس دیگری‌ست و هر فردی بنا به وسع تعمق و بینش خودش می‌تواند از این اقیانوس معنایی برداشت کند.

حوزه‌هایی که حرف زدن راجب هر کدام، نوشته‌ای مفصل می‌خواهد. به همین دلیل اقدام به تفکیک کاربرد مینیمالیسم در حوزه‌های مختلفی که به ذهن‌ام می‌رسید (هرچند محدود) کرده‌ام. حوزه‌هایی مثل ارتباط با ابزارهای دیجیتال، سبک زندگی، معماری، ادبیات، هنر و طراحی. هرکدام از این موارد هم می‌توانند شامل زیرشاخه‌هایی باشند مثل شاخه‌های عکاسی مینیمال، نقاشی مینیمال و موسیقی مینیمال برای حوزه‌ی هنر و شاخه‌های دکوراسیون مینیمال و مد و زیبایی مینیمال برای حوزه طراحی.

قطعاً حوزه‌های دیگری هم وجود دارد که مفهوم مینیمالیسم نفوذی قدرتمند در آن دارد (مثل اقتصاد که همین الان به ذهن‌ام رسید) اما خارج از محدوده‌ی سواد و بینش کنونیِ بنده‌ی کنونی است. هرچند تفسیر حوزه‌های مذکور مثل معماری، ادبیات، هنر و طراحی هم قطعاً خارج از توانایی تفسیر بنده است، اما توانستم با کمی تحقیق به این موارد پی ببرم و در لیست قرارشان بدهم تا بلکه روزی، تعدادی از شما مخاطبین عزیز مایل به همکاری و نوشتن راجب‌شان باشید. قطعاً آن روز استقبال گرمی از شما خواهم کرد.

ادبیات مربوط به مینیمالیسم

برای آشنایی با کلیدواژه‌هایی که در این نوشته به‌کار می‌برم، بهتر است تعریفی از این واژه‌ها داشته باشیم تا با معنی هرکدام آشنا باشید تا از سردرگمیِ احتمالی پیش‌گیری کنم. چرا که قرار است تا انتهاء این نوشته و همین‌طور سایر نوشته‌ها و در کل قسمت‌های مختلف این سایت به دفعات به این واژه‌ها برخورد بکنید (چون سئوء محتوایی صورت می‌گیرد). در واقع استفاده از این واژه‌ها، قراردادی‌ست که بین نویسنده و خواننده برای انتقال مفاهیم عقد می‌گردد.

  1. مینیمالیسم : به معنای کمینه‌گرایی است. فلسفه‌ای که این نوشته در باب آن است.
  2. مینیمالیست : به فردی که فلسفه کمینه‌گرایی را در ابعاد مختلف زندگی‌اش مانند شخصی، اجتماعی، کاری، ورزشی (این مورد هم تازه به ذهنم رسید) یا هر جنبه دیگری از زندگی‌اش به‌کار می‌برد، مینیمالیست یا کمینه‌گرا می‌گوئیم.
  3. مینیمال : به معنای کمینه است. هرچه که در آن فلسفه‌ی کمینه‌گرایی را به درستی به‌کار ببریم، پسوند مینیمال یا کمینه را برایش به‌کار خواهیم برد. مانند طراحی مینیمال، زندگی مینیمال، عکاسی مینیمال و سایر زمینه‌هایی که می‌توان در آن کمینه‌گرایی را اعمال کرد.
  4. مینیمالیزه : به معنای کمینه‌سازی است. مانند تغییر دکوراسیون یک منزل از حالتی به حالت مینیمال که در نهایت می‌گوئیم: دکوراسیون، مینیمالیزه یا کمینه‌سازی شده است.

مینیمالیسم چی نیست؟

احتمالاً تصور ناقصی که ممکن است برخی افراد با مطالعاتی ناقص در باب مینیمالیسم داشته باشند این است که مینیمالیسم به معنای ساده‌گرایی یا ساده‌زیستی است و هر شخص مینیمالیست ملزم به داشتن سبک زندگی ساده یا فقیرانه و به دور از هر چیز لوکس و گران‌قیمت و زیبا است. و یا ابزارهای زندگی‌اش همگی ابزارهای دستی و سنتی و غیر اتومات می‌باشند و او نمی‌تواند یک شخص سرمایه‌دار و غنی باشد که مثلاً خانه‌ای گران‌قیمت و شیک دارد با ماشینی آخرین مدل یا لوازم زندگی‌ای حرفه‌ای و تمام اتومات. و یا هرگز از ابزارهای دیجیتالی و پیشرفته با فناوری هوش مصنوعی استفاده نمی‌کند.

حقیقتاً چنین تصور و باوری صحیح نیست! کمینه‌گرایی هرگز منافاتی با زیبایی، غنی بودن و لوکس بودن ندارد. حتی زمانی که این فلسفه در دهه‌های پیش مورد توجه قرار گرفت و نفوذش را حوزه‌های زیادی آغاز کرد، هدف‌اش بهبود، افزایش معنا، زیبایی و غنی‌سازی بوده است و نه تنزّل آن‌ها. یکی از جملات محبوب در بحث مینیمالیسم نیز همین است : “زیبایی در عین سادگی”. این بدین معناست که زیبایی و غنی‌سازی را در ساده‌ترین حالت ممکن و با کمترین اِلمان‌های موجود به ارمغان بیاوریم، نه که زیبایی را به‌خاطر حفظ سادگی تقلیل بدهیم!

بارها در حوزه‌های هنری و معماری و طراحی و ادبیات دیده‌ایم که ماندگارترین و پرمعناترین آثار، به‌صورت مینیمال‌ترین حالت ممکن به اجرا درآمده‌اند و همین آثار جزوِ گران‌ترین و ارزشمندترین آثار تاریخی نیز می‌باشند. مثال‌های فراوانی می‌شود پیدا کرد، از قطعات موسیقی ماندگاری که تنها با چند نوت ساخته شده‌اند، تا بناهای تاریخی که در سرتاسر کره زمین و تمدن‌های مختلف فقط با یک طرح هندسی ساده چشم‌نوازی می‌کنند، هم‌چنین نقاشی‌های ساده اما رازآلود که در موزه‌ها ماندگار شده‌اند و اشعاری که با کمترین واژه‌ها اعجاب‌انگیزترین معانی و احساس را به خواننده منتقل می‌کنند.

حتی امروزه هم در برندهای گران‌قیمت و لوکس و برندهای فناوری‌های مدرن مشاهده می‌کنیم که تمام تلاش‌شان افزایش زیبایی و کارایی، در عین حفظ سادگی و استفاده از کمترین اِلمان‌های ممکن است. برندهای پوشاک، ساعت، خودرو، لوازم‌خانگی، تکنولوژی (سخت‌افزار و نرم‌افزار)، کمپانی‌های هنری و طراحی و حتی صنایع‌غذایی هم از این پتانسیل غافل نشده‌اند. برندهایی که نه فقط در لوگوی آن‌ها، بلکه در محصولات و خدمات‌شان هم مینیمالیزه را مشاهده می‌کنیم.

تعهد من به شما و شما به من

بنابراین توقع می‌رود که اگر تا به الان تصوری ناقص از مینیمالیسم داشته‌اید، آن را دور بریزید و با نگرش و بینشی صحیح، که من با نوشتن این مطلب سعی در ایجاد و یا اصلاح آن در شما دارم، در فهم این فلسفه تعمق و تامل کنید. این قول را به شما می‌دهم که هرگز از زمانی که برای مطالعه‌ این نوشته و سایر نوشته‌های سایت می‌گذارید احساس پشیمانی نکرده و حتی پا فراتر بگذارید و حاضر به پیاده‌سازی این فلسفه در ابعاد وسیعی از زندگی‌تان باشید و همین‌طور آن را برای کسانی که دوست‌شان دارید و می‌دانید که افراد معناگرایی هستند معرفی کرده تا به بیشینه شدن تعداد مینیمالیست‌ها در ایران و حتی پارسی‌زبانان جهان کمک کنیم.

همان‌طور که بعضی از شماها احتمالاً نوشته‌ی من به اسم مینیمالیسم دیجیتال را خواهید خواند (اکیداً پیشنهاد می‌شه، منتها بعد از اتمام این نوشته به جهت برهم نخوردن تمرکزتون) که از نوشته‌های کلیدی و محوری سایت محسوب می‌شود، خواهید فهمید که تمرکز و توجه، چه نقش اساسی و کلیدی را در زندگی ما ایفا می‌کند. توجه، تعیین می‌کند زمان و عمرتان را صرف چه چیزی و تمرکزتان را نصار چه محتوایی کنید. چیزی که متاسفانه در زندگی مدرن امروزی اکثریت ما از دست‌اش داده‌ایم و اولین لطفِ در حقِ خودمان این است که باید توجه و تمرکز دزدیده شده‌مان را بازیابی کنیم.

پس حتماً هنگام خواندن و بهره بردن از مطالب سایت، هیچ‌گونه عامل حواس‌پرتی را در معرض دیدن و شنیدن نداشته باشید. عواملی مثل تلفن همراه، تلویزیون روشن، موسیقی در حال پخش، پاسخ دادن به پیام‌های‌تان در پیام‌رسان‌ها و شبکه‌های اجتماعی، حتی نوتیفیکیشن (اعلان) برنامه‌های موبایل، کامپیوتر یا تبلت شخصی‌تان. حتی‌الامکان پس از بارگیری صفحه‌ی مدنظرتان در این سایت اتصال‌تان به اینترنت را قطع کنید تا هیچ‌گونه عاملی در صفحه‌نمایش‌تان نتواند تمرکز شما را برهم بزند. سپس بعد از اتمام و به قصد انجام کاری دیگر مجدداً متصل شوید.

بنابراین اولین و مهم‌ترین تعهدی که به شما می‌دهیم این است که هرگز کوچک‌ترین عامل حواس‌پرتی و گمراه کننده‌ای (مثل تبلیغات، پیشنهادات و ارجاعات) را در هیچ‌کجای این سایت، چه نوشته‌ها و چه سایر قسمت‌های سایت به‌کار نبرده تا توجه و تمرکز شما را از خواندن و تعمق در مطالب، به هدف سواستفاده‌ء تجاری ندزدیم! چیزی که متاسفانه مبنای بازاریابی امروزی در بستر دیجیتال است: “اقتصاد مبتنی بر توجه کاربر” ! و تقریباً تمام محتواها و خدمات رایگان، از این مدل تجاری استفاده می‌کنند. پس عملاً هیچ چیزِ رایگانی وجود ندارد!

و متقابلاً از شما انتظار می‌رود که در قبال این مدل دهش از سوی مجموعه ایران مینیمالیسم، شما هم به‌عنوان خواننده، بازخورد خودتان را از روش‌های مختلف، مثل ارسال انتقاد، پیشنهاد و بازخورد در صفحه‌ی انتقادات و پیشنهادات، تماس با ما، درج کامنت و امتیازدهی انتهای هر نوشته و یا روش‌های این‌چنینی در حساب‌های شبکه‌های اجتماعیِ ما، برای‌مان ارسال کنید تا باعث دل‌گرمی و اخذ بازخورد مناسب جهت بهبود مطالب شود. و از همه مهم‌تر همراهی و همکاری کردن با ما، آن هم در صورتی که حس می‌کنید در هر زمینه‌ای که می‌شود همراهی‌مان کرد علاقه، استعداد، توان و انگیزه دارید.

اهمیت مینیمالیسم کجا نِمود پیدا می‌کند؟

تنها یک مورد نیست. مینیمالیسم در بسیاری از حوزه‌ها، تغییرات مثبتی را حاصل می‌کند. تغییراتی مانند بهبود زیبایی، افزایش راندمان، کاهش پیچیدگی، صرفه‌جویی در منابع، درک عمیق‌تر، انتقال بهتر، ارتباط موثرتر و مواردی از این دست. پیش از این هم اشاره کرده بودم که برای بیان وسعت اهمیت این فلسفه، باید آن را از دیدگاه کاربردش در حوزه‌های مختلف بررسی کرد که چندین مورد از این حوزه‌ها را در فهرست نوشته‌های سایت قرار داده‌ایم.

هر کدام از فواید مذکور را می‌توانیم در حوزه‌های مذکور بیابیم. بهبود زیبایی در حوزه طراحی و معماری، افزایش راندمان در حوزه ارتباط‌مان با فناوری‌های دیجیتال، کاهش پیچیدگی تقریباً در همه‌ی حوزه‌ها، صرفه‌جویی در منابع در حوزه اقتصادی و مالی، درک عمیق‌تر و انتقال بهتر در حوزه ادبیات و هنر، ارتباط موثرتر در حوزه ارتباطات فردی، کاری، اجتماعی و روان‌درمانی، و بسیار مزایای دیگر که از اهمیت و کاربرد فلسفه مینیمالیسم است.

اما مسئله اینجاست که با وجود چنین اهمیتی، تاکنون چنین نکاتی بسیار کم دیده و پرداخته شده‌اند. ممکن است به دلیل باور ناقصی که پیش‌تر اشاره کرده‌ام بوده باشد، یا عدم تعمق و تامل لازم و کافی در باب این فلسفه، یا حتی عدم اطلاع و آشنایی با این فلسفه و متعاقباً عدم داشتن بینشی برای دیدن و درک کردن اهمیت و کاربرد مینیمالیسم در ابعاد گسترده‌ای از زندگی. اینجاست که من و شما می‌توانیم نقش‌آفرینی کنیم و با انجام تعهداتی که اشاره کرده‌ام به توسعه‌ء فلسفه مینیمالیسم در دایره ارتباطات‌مان کمک کرده و افراد بیشتری را با این فلسفه آشنا کنیم.

چه می‌شد اگر ؟

دنیایی را متصور بشوید که در آن مینیمالیسم فراگیر شده باشد. تمام افراد در استفاده‌شان از تکنولوژی، بسیار مراقب دزدیده نشدن توجه و تمرکزشان بوده و استفاده کمینه از ابزارهای دیجیتال (چه سخت‌افزار و چه نرم‌افزار) و بهره‌وری حداکثری از این ابزارها به امری بدیهی تبدیل شده است. بدون اینکه درگیر جاذبه‌های مهندسی شده‌ی این ابزارهای دیجیتال شده و استفاده اعتیادگونه و از روی عادت به مانند یک تیک عصبی داشته باشند! چه مقدار در مصرف زمان و انرژی هر فردِ دارای گوشی هوشمند صرفه‌جویی می‌شد؟ زمانی که از مهم‌ترین دارایی هر فرد می‌باشد: عمرش! این عمر را صرف چه فعالیت‌های ارزشمند دیگری می‌توانست بکند؟

و البته دنیایی که ساختمان‌ها و بناها در آن چه در سطح عمومی و چه خصوصی توسط معمارانی مینیمالیست، به سبک مینیمالیسم، معماری شده است. خیابان‌ها، جاده‌ها و بناهایی که از درون و بیرون چشم‌نوازی می‌کنند و از عناصرِ در طبیعت الگوبرداری شده‌اند و در عین طراحی ساده و طبیعی، ما را یاد مفاهیم پیچیده‌ای می‌اندازند. اما هم‌چنان در میان مفهوم پیچیده‌شان کارایی بسیار راحت و ساده‌ای دارند. انگاری با طبیعت و ساختار بیولوژیکی بدن انسان هماهنگ شده و مانند یک افزونه امنیتی، حس امنیت، راحتی و آرامش را به انسان می‌دهند.

یا تصورات‌ِتان را به مبحث مینیمالیسمِ طراحی بسط بدید. دنیایی که در آن طراحی‌های انجام شده قابل درک و فهم‌اند. طراحی‌های مینیمال که با کمترین عناصر ممکن، به زیباترین آثار تبدیل شده‌اند. دکوراسیون‌هایی که با ترکیب چند رنگ و چیدمانی ساده، در عینِ کارآمدی و راحتی در استفاده، بسیار زیبا و شیک نیز به‌نظر می‌رسند. لباس‌هایی که در دوخت، رنگ‌بندی و عناصر به‌کار رفته در طراحی‌شان فوق‌العاده خوش‌فرم و زیبا بر تَن می‌نشینند و چشم‌نوازی می‌کنند. یا طراحی‌های گرافیکی که در عین زیبایی و بدون شلوغی یا توضیحات اضافه، پیام را به مخاطب انتقال می‌دهند.

همین‌طور در مینیمالیسمِ هنر در ساخت قطعات موسیقی، تنها با چند نوت یک اثر حماسی خلق کرد که مخاطب با شنیدن‌اش، در اعماق خاطرات و یا گذشته‌اش فرو برود. احساساتِ آشنایی را تجربه کند که سال‌هاست حس‌اش نکرده است. عشقی را یادآورش شود که به فراموشی سپرده بود. یا با ترکیب چند رنگ و چند عنصر، بومی را نقاشی کرد که هر بیننده‌ای در رویاها و آرزوهایش غرق شود. یا با ثبت یک عکس، تا ابد، احساس نقش بسته شده در آن عکس را بتوان به‌راحتی و بدون پیچیدگی منتقل کرد. نه فقط صاحبِ عکس، بلکه هر بیننده‌ای آن را حس کند.

و هم‌چنین در مینیمالیسمِ ادبیات، شاعری فقط با چند واژه، مصرعی بسراید که تنها با همین یک مصرع، حقیقتی بنیادی از هستی را بیان کرده باشد، یا این‌که گویی حرف دل میلیون‌ها انسان را زده، گویی بغض گیر کرده‌ی هزاران انسان را شکانده! گویی سوالی بی‌پاسخ در ذهن هر خواننده‌ای در هر بازه‌ای از تاریخ گذاشته! گویی بتی را شکانده! گویی انقلابی را رقم زده! گویی باوری را تخریب کرده یا برعکس، باوری را ساخته!

و در آخر و مهم‌تر، دنیای فردی، اجتماعی و کاری‌ای که در آن هر شخص، از مینیمالیسم در سبک زندگی‌اش بهره ببرد. عاداتی مینیمال را در روزمرگی‌اش داشته باشد، طوری که با کمترین فعالیت‌های ممکن به اصلی‌ترین دغدغه‌هایش پاسخ دهد. کلام و رفتارش مینیمال باشد، طوری که با کمترین اِبراز، مورد احترام و تحسین قرار بگیرد و تنها با یک لبخند، حرف‌ها بزند. ارتباطات‌اش مینیمال باشد، طوری که با حفظ کم‌ترین دوستان و آشنایان، بیش‌ترین کیفیت ارتباطی و اجتماعی را داشته باشد و نیازهایش را پاسخ دهد. عملکرد شغلی‌اش مینیمال باشد، طوری که در حیطه کاری‌اش بدون فعالیتی اضافه و در کم‌ترین زمان به بیش‌ترین راندمان و بهره‌وری دست پیدا کند.

در تمامی مثال‌هایی که اشاره شد، ماحصل نفوذ مینیمالیسم در حوزه‌های مذکور چه می‌تواند باشد جز تمرکز بر معنا و ارزش‌ها؟ ارزش‌های اصیلِ انسانی که متاسفانه بشریت با توسعه مصرف‌گرایی آن‌ها را از یاد برده است. ارزش‌هایی که انسانیت با آن‌ها تعریف می‌شود. ارزش‌هایی مانند سخاوت، صداقت، مهربانی، صبر، احترام، درک‌وفهم، دقت، زیبایی، قناعت، درایت، جسارت، قدرت، شفقت، همراهی، عشق، معنویت، مهارت، رضایت، آرامش، آزادی، رفاقت، صراحت، مشارکت، امنیت، اصالت، شجاعت، وفاداری، عزت‌نفس، پذیرش و … .

مینیمالیسم هنرِ درک‌کردنِ مقدار کافی از هرچیز است.

اثبات حقانیت مینیمالیسم

با تعاریف و تعابیری که تا به اینجا از اهمیت و فواید اجرای فلسفه مینیمالیسم و کاربرد وسیع‌اش داشته‌ام، طبیعتاً نیاز می‌بینم که اثباتی برای این حجم از تعریف و تمجید آورده شود. اثباتی که نیاز به بررسی عمیق و موشکافانه‌تر دارد که خوشبختانه افرادی بهتر و اندیشمندتر و معتبرتر از بنده و خیلی پیش‌تر از بنده موفق شدند استدلال‌های محکمی را ارائه کنند. استدلال‌هایی که نه بر پایه تئوری و فرضیه‌های شخصی‌شان، بلکه بر مبنای مطالعاتی در علوم رفتارشناسی، جامعه شناسی، اقتصاد، پژوهشات علمی و آزمایشگاهی و مثال‌های عملی بوده که البته مستقیماً هدف‌شان اثبات مینیمالیسم نبوده، اما بنابر همین موارد می‌توان به اثباتی بر حقانیت و کارآمد بودن مینیمالیسم دست پیدا کرد.

برای من انجام تحقیق و مطالعه، کافی بود برای دستیابی به این موارد. اما جایز نمی‌بینم عیناً آن مطالب را منتقل کنم و تا حدی دست‌خوش تغییر کردم تا با بیان و ادبیات منحصر به‌فرد خودم آن‌ها را ابراز کنم و البته که تمام دقت‌ام را به‌کار برده‌ام تا لطمه‌ای به مفهوم و هسته اصلی مینیمالیسم و استدلال‌های غیرمستقیم‌اش وارد نشود. و همین‌طور تنها به یک مدل اثبات بسنده نکرده‌ام و از چندین منبع معتبر، که هر کدام در زمینه‌های مختلف به‌نوعی اقدام به آوردن استدلال‌هایی برای نشان دادنِ اهمیتِ اصول مینیمالیسم کرده‌اند، برای اثبات بهره بردم.

نتیجه‌ و جمع‌بندی‌ای که به سرانجام رساندم حاصل‌اش شد 5 اصل که برای هر کدام از این پنج اصل نیز استدلالی با تکیه بر مثال‌های ملموس آورده‌ام که در ادامه باهم به مرور و بررسی آن‌ها خواهیم پرداخت.

  1. اصل اول : پیچیدگی و شلوغی از هدف دورمان می‌کند : اصلی‌ترین علت دزدیده شدن توجه و هم‌چنین برهم خوردن و تکه‌تکه شدن تمرکز پیوسته، شلوغی و پیچیدگی است که باعث جهت‌گیری اشتباه در ادامه رسیدن به هدف‌مان می‌شود.
  2. اصل دوم : پیچیدگی و شلوغی هزینه دارد : استفاده از تعداد زیادی اِلمان، عنصر، ابزار و یا هرچیزی از این دست در حوزه‌های مختلف، هزینه اضافی به همراه دارد که در نهایت ضرر استفاده از چیزهای بیش‌تر، از فواید استفاده از آن‌ها سبقت خواهد گرفت.
  3. اصل سوم : بهینه‌سازی مهم‌تر از صرفاً بهره‌وری : بهره‌وری از هر چیزی ممکن است در رسیدن به اهداف‌مان حتی به‌مقدار ناچیز کمک‌کننده باشد، اما استخراج تمامی فواید نهفته در آن موردِ خاص و بهینه‌سازیِ استفاده از آن باید مورد بررسی قرار گیرد.
  4. اصل چهارم : استفاده کافی، درست و آگاهانه از هرچیزی رضایت‌بخش است : مصرف‌گرایی و عدم‌استفاده درست و آگاهانه از هر چیزی باعث ایجاد حس اضطراب می‌شود. استفاده آگاهانه و ارادی از هرچیز بر اساس تصمیم‌های دقیقی که هم‌سو با ارزش‌های ما باشند باعث احساس رضایت عمیق و معنا بخشیدن به زندگی‌مان می‌شود.
  5. اصل پنجم : کمی دردِ حقیقت می‌ارزد به رنجِ بی‌پایانِ دروغ : از اصلی‌ترین دلایل ذهنی و روانی در مصرف‌گرایی، عدم توانایی در تحمل حقایق و سپس اجتناب از آن است. که در صورت مواجه شدن با آن حقایق، یک سری از احساسات شخص بیدار می‌شود که برای او خوشایند نیست. بنابراین دست به دامان عوامل حواس‌پرت‌کن می‌شود که در کوتاه مدت باعث تسکین اما در بلند مدت باعث رنج او می‌شود. پرداختن به این عوامل حواس‌پرت‌کن، مصرف‌گرایی را موجب می‌شود.

 

هر زمان هرکس این 5 اصل را بپذیرد، متعاقباً ارزش و اعتبار مینیمالیسم به‌طور خودکار برایش آشکار می‌شود. با توجه به این موضوع، ادامه‌ی این نوشتار را به اثبات این پنج اصل مهم می‌پردازم.

استدلالی بر اصل اول : ساختار مغز انسان و چرخه عادت

کافی‌ست کمی به پیچیدگی ساختار مغز انسان‌ها فکر بکنید. شگفت‌انگیز است. کشف و درک دقیق عملکرد آن توسط خودمان دشوار است. اما خوشبختانه عده زیادی از دانشمندان و پژوهشگران پیش‌تر از ما خودشان و زندگی‌شان را وقف کشف چنین ساختارهایی کرده‌اند که ما می‌توانیم اولاً سپاس‌گزار آن‌ها باشیم و دوماً از نتایج آن‌ها برای افزایش کیفیت در ابعاد مختلف زندگی‌مان بهره ببریم. یکی از مهم‌ترین کشف‌ها، در زمینه نحوه عملکرد مغز در ساخت عادات است. بعید می‌دانم واقف به اهمیت این موضوع نباشید اما باز هم یک پاراگراف برای‌تان از اهمیت آن به‌طور خلاصه می‌نویسم.

وظیفه اصلی مغز حفظ حالت موجود است! دلیل‌اش برمی‌گردد به عصر حجر و قانون بقا (حفظ موجودیت) در طبیعت. این قانون تنها قانون موجود در جهان است که ذاتی‌ست، نه ساخته‌ی انتزاعاتِ بشر. تمام عملکردهای ما در طول شبانه‌روز در راستای این قانون است. مغز ما نیز به‌طور خودکار و ناخودآگاه در حال حفظ بقای خود است. و این کار را با حفظ حالت موجود انجام می‌دهد چرا که در اعماق ذهن ما تغییر به معنای ریسک و خطر است. بنابراین مغز ذاتاً تمایل به حفظ حالت موجود دارد و برای این کار یکی از تکنیک‌هایی که به‌کار می‌برد الگوسازی‌ست؛ به هدفِ پائین نگه داشتن مصرف انرژی.

تلفیق این دو موضوع یعنی وظیفه اصلی مغز برای حفظ حالت موجود و متعاقباً کاهش مصرف انرژی، و تبعیت از قانون بقا، مفهوم “عادت” را به‌وجود می‌آورد. ساخت عادت هم در راستای قانون بقاست (اخذ پاداش در قبال انجام و تکرار یک عمل خاص) و هم در راستای کاهش مصرف انرژی مغز با تکنیکِ الگوسازی. اما شکل‌دهی عادت‌ها دقیقاً چطور است؟ چطور یک عادت مفید را شکل دهیم؟ و چطور یک عادت اشتباه را حذف کنیم؟ الگو و ساختار ساخت عادت چگونه است؟

این ساختار، به “چرخه عادت” مشهور است. چرخه‌ای که شامل 4 مرحله‌ی “نشانه، اشتیاق، پاسخ، پاداش” می‌باشد. همه‌ی عادات روزمره‌ی ما از چنین مراحلی و به همین ترتیب عبور می‌کنند. در واقع این الگوی چهارگامی ستون فقرات هر عادتی‌ست و مغزمان هربار همین مراحل را به همین ترتیب طی می‌کند.

مرحله اول، نشانه: نشانه مغز را فعال می‌کند تا رفتاری را شروع کند. یعنی داده‌ای که رسیدن به پاداش (مرحله چهارم) را پیش‌بینی می‌کند. اجداد ماقبل تاریخیِ ما به این نشانه‌ها توجه می‌کردند، چون محل‌های پاداش‌های اولیه مثل آب، غذا و رابطه جنسی را پیش‌بینی می‌کرد. تفاوت‌اش با نسل امروز ما در این است که ما بیش‌تر وقت‌مان را صرف یادگرفتن نشانه‌ی پاداش‌های ثانویه مثل پول، شهرت، قدرت، موقعیت، تائید، عشق، دوستی و یا حس رضایت شخصی می‌کنیم. البته که این کارها به‌طور ضمنی شانس بقا و تولیدمثل را بیش‌تر می‌کند که انگیزه‌ی عمیق‌ترِ پشتِ تمامیِ این کارهاست.

مراحل دوم، سوم و چهارم را خلاصه می‌کنم. چراکه برای استدلال اصل اولِ فلسفه مینیمالیسم، بیش‌تر درک مرحله یک ضروری‌ست.

مرحله دوم، اشتیاق شما برای دریافت مجددِ پاداشی که قبلا تجربه‌اش کرده‌اید، با دیدنِ نشانه برانگیخته می‌شود.

مرحله سوم، اقدام به پاسخی به آن نشانه می‌کنید تا به لذتی برسید که می‌دانید در انتها با گرفتن پاداش خواهید داشت.

مرحله چهارم، به پاداش می‌رسید (ترشح دوپامین رخ می‌دهد). پاداش، هدف نهاییِ عادت (به تبعیت از قانون بقا) است.

فرض کنید در لحظه‌ای خاص، هدفی مشخص دارید. و در حال انجام کاری برای رسیدن به آن هستید و یا قصد شروع‌اش را دارید. آن کار می‌تواند مطالعه (به هدف افزایش اطلاعات)، ورزش (به هدف سلامتی)، مشاهده یک اثر هنری (به هدف پی بردن به مفهوم اصلی آن اثر)، عکس گرفتن با دوربین‌تان از یک منظره (به هدف ثبت همیشگیِ حس نهفته در آن تصویر)، گوش دادن به کلام شخصی دیگر (به هدف هم‌دردی با او)، شام خوردن (به هدف رفع گرسنگی)، چک کردن موبایل‌تان(به هدف بررسی آب‌وهوا یا خواندن ایمیل‌تان)، درخواست کردن از کسی با صحبت کردن (به هدف اخذ کمک) و یا هر هدفی که در ذهن‌تان دارید و با عملی خاص درصدد رسیدن به آن هدف‌اید.

اگر تمامی مثال‌های بالا جزء عادات روزانه شما باشند، برای انجام هرکدام‌شان طبق مراحل چرخه عادت، ابتدا نیاز به یک نشانه داریم که باید مربوط به پاداشِ آن هدف‌مان باشد. مثلا هدف‌تان رفع گرسنگی‌تان (پاداش) است، بنابراین به دنبال نشانه‌هایی برای رفع گرسنگی می‌گردید. دیدنِ نان، غلات، گوشت، لبنیات، سبزیجات، حبوبات و غیره در واقع نشانه محسوب می‌شوند که با دیدن آن‌ها اشتیاق‌تان برای خوردن آن‌ها برانگیخته می‌شود و با خوردن آن‌ها پاداش‌تان (رفع گرسنگی) را دریافت می‌کنید.

آزمایش‌های زیادی انجام شده که ثابت می‌کنند نشانه‌ای که بیش‌تر در معرض دید شماست، احتمال انتخاب آن توسط شما را بالا می‌برد. اگر انتخاب پیش‌فرض شما مثلا سبزیجات می‌بود (به منظور دریافت پاداشی که به هدف کاهش وزن به‌دنبال‌اش بودید)، ولی گوشت بیش‌تر از سایر گزینه‌ها در دسترس شما باشد، احتمال انتخاب گوشت بیشتر خواهد بود چراکه یادآورِ پاداشِ لذت‌بخشی خواهد بود که قبلاً از خوردن آن به‌دست می‌آوردید. علاوه بر دسترسیِ بیش‌تر، تصور کنید آماده‌سازی گوشت برای خوردن هم راحت‌تر بوده و تهیه غذا با سبزیجات دارای پیچیدگی باشد. طبیعتاً اشتیاق شما برای خوردن سبزیجات که هدف اصلی‌تان بود بسیار کم می‌شود و احتمالا از هدف‌تان منحرف خواهید شد.

چنین حقیقتی به تمامِ حوزه‌هایی که مینیمالیسم کاربرد دارد تعمیم می‌یابد. مثلا می‌خواهید به مفهوم انتزاعی یک هنرمند در شعرش یا نقاشی‌اش پی ببرید اما آن‌قدر از واژه‌های منحرف‌کننده و پیچیده در شعر و یا عناصر و رنگ‌های متعدد در بوم استفاده کرده است که عملاً مفهوم و پیام اصلی را در آن پیچیدگی و شلوغی پیدا نمی‌کنید.

یا وقتی به منظور پی بردن به وضعیت آب‌وهوا به موبایل‌تان سر می‌زنید اما به‌دلیل در دسترس بودن ده‌ها برنامه جذاب، بعد از گذشتِ یک ساعت خودتان را در حال وَر رفتن و سرگرم شدن با آن برنامه‌ها می‌بینید. و یا وقتی به منظور افزایش اطلاعات‌تان برای خواندن مقاله‌ای به یک وب‌سایت مراجعه می‌کنید اما ازتان می‌خواهد ابتدا ثبت‌نام کنید و شما را از این صفحه با آن صفحه هدایت می‌کند و لابه‌لای این ارجاعات هم لینک‌هایی با عناوین جذاب به شما پیشنهاد می‌دهد. سپس بعد از گذشت کلی زمان خودتان را در حال کلیک کردن بر روی لینک‌های مختلف و رفتن از این وب‌سایت به آن وب‌سایت می‌بینید بدون اینکه به هدف اصلی‌تان، یعنی مطالعهء مقاله رسیده باشید.

وقتی راه رسیدن به هدف اصلی‌تان پیچیده باشد و در این راه هم دچار شلوغی شوید، قطعا توجه و تمرکز شما از هدف‌تان تکه‌تکه و دزیده خواهد شد. بنابر ساختار ذهن و چرخه عادت، راه رسیدن به هدف باید واضح، شفاف و ساده باشد؛ مواردی که اساسِ مینیمالیسم است.

فکر می‌کنم به نقش کلیدی ساختار ذهن در فلسفه مینیمالیسم پی برده باشید. اگر هم هنوز برای‌تان شفاف نیست، بگذارید شفاف بگویم. یکی از معانی و مفاهیم مینیمالیسم، در بحثِ استفاده کافی از هرچیز، رسیدن به هدفِ اصلی‌مان است. اما شلوغی یا همان بیشینه شدن گزینه‌ها، عناصر، المان‌ها و ابزارها برای رسیدن به هدفِ ارزشمند و اصلی‌مان نه تنها رسیدن را تسریع و تسهیل نمی‌کند، بلکه آهسته و حتی منحرف می‌کند. بنابراین هیچ زود نیست که بگویم فلسفه مینیمالیسم در راستای تنها قانونِ جهانِ هستی یعنی قانون بقاست. چرا که تمامیِ اهداف عمیقاً و ضمنی در راستای حفظ موجودیت تعریف می‌شوند و فلسفه مینیمالیسم هم بهترین راهبرد برای رسیدن به آن اهداف است.

استدلالی بر اصل دوم : هزینه‌های پنهان؛ اقتصادِ جدید

در سال 1845 فردی به نام هنری دیوید ثورو با یک تبر به جنگلی نزدیک به دریاچه والدن در ایالت ماساچوست آمریکا رفت و تعدادی درخت کاج را به زمین انداخت و تکه‌تکه کرد تا آن‌ها را به اَلوار و تیرک و تخته تبدیل کند تا با سرهم کردن‌شان کلبه‌ای ساده و معمولی بسازد. ثورو برای این کار هیچ عجله‌ای نداشت. هر روز همراه خود کمی نان و کره در روزنامه می‌پیچید و به جنگل می‌برد. بعد از خوردن ناهار هم مشغول خواندن همان روزنامه می‌شد و در طی این ساخت و ساز مفرح، زمان زیادی را صرفِ به‌دقت نگاه کردن به اطراف‌اش می‌کرد؛ مثل یخ‌های روی آب دریاچه، ماهی‌های درون آب، بوییدن عطر صمغ کاج!

تقریباً چندماه بعد به کلبه‌اش نقل مکان کرد و تا 2 سال در آن‌جا ماند. در این مدت کتابی به‌نام “والدن” که درباره این تجربه‌اش بود نوشت و انگیزه‌اش را از انجام این کارها این‌طور بیان کرد: «به جنگل رفتم چون می‌خواستم هوشیارانه زندگی کنم، با حقایق اساسیِ زندگی روبه‌رو شوم و ببینم که می‌توانم آن‌چه طبیعت برای درس دادن دارد را بیاموزم یا نه. نمی‌خواستم جوری روزگار بگذرانم که وقت مُردن احساس کنم اصلاً زندگی نکرده‌ام.»

در دهه‌های بعد، پس از نفوذ ایده‌های او در فرهنگ عامه، تجربه‌های والدن بیش‌تر حس شاعرانه پیدا کردند. به عقیده‌ی ما هدف ثورو دست یافتن به نوعی تغییر و تحول روحی بود. شاید می‌خواست وقتی از جنگل بیرون می‌آید آدم دیگری باشد؛ کسی که به تعالی رسیده. این تعبیر می‌تواند درست باشد، اما جنبه‌های دیگر را نادیده می‌گیرد! او در حقیقت در حال پردازش یک تئوری جدید از علم اقتصاد بود که تلاش می‌کرد با تاثیرات غیرانسانی‌کننده‌ی صنعتی شدن مبارزه کند. برای اثبات او نیاز به داده‌های بیش‌تری داشت و در واقع صرف زمان‌های طولانی کنار دریاچه به عمد و در جهت فراهم کردن اطلاعات مورد نیازش بود.

برای ما پرداختن به این جنبه از تجربیات‌اش برای اثبات مینیمالیسم اهمیت زیادی دارد. چراکه نظریه اقتصادیِ ثورو استدلال قدرتمندی برای دومین اصل مینیمالیسم فراهم می‌کند: “بیش‌تر” می‌تواند درواقع “کم‌تر” باشد. اولین و طولانی‌ترین فصل کتاب والدن “اقتصاد” نام دارد که علاوه بر جلوه‌های شاعرانه و خاص ادبیات ثورو درباره طبیعت و شرایط انسانی، شامل تعداد تعجب‌برانگیزی از هزینه‌های روزانه‌ست که تمامی مخارج را تا آخرین سنت ثبت کرده. مثل هزینه ساخت کلبه، مزرعه، غذا به‌مدت 8 ماه، لباس، نفت و غیره. هدف ثورو برآورد دقیق و علمی (نه شاعرانه و فلسفی) از هزینه‌های دوران زندگی‌اش در کنار رودخانه والدن بود. سبک زندگی‌ای که نیازهای اولیه بشری مثل سرپناه، غذا، گرما، پوشاک و غیره را تامین می‌کرد.

سپس او هزینه‌ها را با دست‌مزد ساعتیِ حاصل از کارش مقایسه کرد تا به نتایج ارزشمندی برسد: چقدر از زمان‌اش را باید قربانیِ این سبک زندگی مینیمال (کمینه‌گرا) کند؟ او بعد از بررسی اعداد و ارقام به این نتیجه رسید که یک روز کار کردن در هفته جواب‌گوی هزینه‌های زندگیِ الگو گرفته از فلسفه مینیمالیسم است! (در اینجا فقط سعی در اثبات اصل دوم مینیمالیسم یعنی هزینه‌های پنهان داریم و قصد توصیه برای این سبک زندگی در جنگل نداریم)

فیلسوف معروفی به‌نام فردریک گروس (Frederic Gros) چنین تبدیلی را “اقتصاد جدید” می‌نامد که در آن، ثورو واحد اندازه‌گیریِ پول را به زمان تبدیل کرد. این تئوری بر پایه‌ی اصلی که ثورو در کتاب‌اش مطرح می‌کند استوار است: «هزینه هر چیز، میزانِ زمانی‌ست که من اسمش را “عمر” می‌گذارم؛ چیزی که باید آن‌را فوراً یا در طولانی‌مدت با چیزی که می‌خواهید معاوضه کنید.»

این تئوری باعث بازنگری در فرهنگ مصرف‌گرایی شد که جبهه مقابلِ مینیمالیسم است. به‌طور استاندارد تئوری‌های اقتصادی روی سوددهیِ مالی تمرکز دارند؛ یعنی برآیند جریان‌های درآمدی و ساختار هزینه‌ها. اما اقتصاد جدیدِ ثورو آن را نقص می‌کند چراکه هزینه کردنِ عمرِ بیشتر، برای افزایش جریان درآمدی و تبعاً سودِ مالیِ بیش‌تر، را در نظر نمی‌گیرد. افزایش درآمد مالی در کسب‌وکارها معمولا مستلزم وام گرفتن‌های پراسترس و سنگین، نگه‌داری و مراقبت تعداد زیادی ابزار و ماشین‌آلات و فعالیت‌های شدید و بی‌پایان است که هر انسانی را زیرِ بار اتلاف عمر لِه می‌کند. حدس می‌زنید افزایش سودِ مالی صرف چه چیزهایی می‌شود؟ خریدِ وسایل کمی بهتر مثل لباسِ فاخر، لوازم کم‌کاربرد، ظروف شیک‌تر، پرده‌های گران‌تر و سایر چیزهای بی اهمیت!

وقتی از دیدگاه مینیمالیسم و با تکیه بر اصل اقتصادی ثورو، معاوضه‌ی عمر پراسترس و کار کمرشکن را با ظروف شیک‌تر می‌بینیم، متوجه می‌شویم که این مبادله غیرقابل توجیه است. در جایی ثورو با تمسخر و تاسف می‌گوید: «می‌دونید بدشانسیِ جوون‌های شهرم چیه؟ اینکه مزرعه و خونه و اصطبل و گله و تجهیزات کشاورزی به ارث می‌برن؛ چیزایی که به‌دست‌آوردن‌شون راحت‌تره تا خلاص‌شدن از شرّشون!»

ایده جدیدِ ثورو در رابطه با علم اقتصاد و در دوران صنعتی‌شدن مطرح شد. اما آن‌چه برای ما اهمیت دارد معنای عمیق آن و ارتباط دقیق آن با مفهوم فلسفه مینیمالیسم است. دومین اصل در اثبات مینیمالیسم مربوط به هزینه‌بر بودن شلوغی و پیچیدگی است که نظریه اقتصاد جدید ثورو به فهم آن و روشن‌کردن هزینه‌های پنهان آن اشاره دارد. هزینه‌هایی که بعد از مشخص کردن‌شان متوجه می‌شویم مبادله‌ای که در حال انجام آن هستیم کاملا یک “مبادله نابرابر” است!

متاسفانه در اکثر ابعاد زندگی‌مان در حال انجام چنین مبادلاتی هستیم. ساختمان‌هایی می‌سازیم که از اجزای کاملاً غیرضروری و نه‌چندان مهم تشکیل می‌شوند که حفظ و نگه‌داری آن‌ها هزینه‌های مالی و مهم‌تر از آن “زمانی” را تحمیل می‌کنند. لوازمی را در خانه‌مان قرار می‌دهیم که سالی یک‌بار هم مورد استفاده‌مان قرار نمی‌گیرند. لباس‌های فراوانی در کمدمان داریم که سالی دو بار هم نمی‌پوشیم. نرم‌افزارهایی در موبایل‌مان داریم که هرگز استفاده نمی‌کنیم و پاک‌شان هم نمی‌کنیم به امید این‌که روزی شاید نیازمان شوند. موبایل پرچم‌دار می‌خریم درحالی که حتی طرز استفاده از امکانات‌اش را هم بلد نیستیم و اصلاً برای‌مان ضروری هم نیستند. و ده‌ها مثالی که در سایر حوزه‌های مینیمالیسم می‌شود آورد.

اقتصاد جدید منفعتی که از عناصر، ابزارها و اِلمان‌هایی که به‌کار می‌بریم را مقابل هزینه‌ای که از عمرمان کسر می‌شود قرار می‌دهد و در اکثر مواقع واضح است که در قبال منافع کوچک، عمری زیاد صرف می‌کنیم. چه مقدار عمر باید صرف شود تا بودجه خرید آن خانه‌ی غیرضروری ، آن موبایل غیرضروری، آن لوازم‌خانگیِ غیرضروری، آن لباس‌های غیرضروری، تامین شود؟ چه مقدار انرژی باید صرف شود تا یک مفهومِ واضح را در شلوغی رنگ‌های بوم نقاشی، یا یک حسِ درونِ یک عکس، یا پیامی را در یک کلام منتقل کرد؟ چه مقدار زمان باید صرف نگاه کردن و پرداختن به صفحه‌نمایش موبایل‌مان کنیم تا فقط کمی بیش‌تر از بقیه مطلع باشیم (اطلاعاتی که اصلا نمی‌دانیم صحت دارد یا نه)؟

قاعدتاً تا همین‌جا هم می‌بایست به ارتباط مستقیمِ مینیمالیسم با ارزش‌هایی مثل صراحت و احترام در کلام، قناعت و سخاوت در مادیات، آزادی و رضایت در اعمال، و زیبایی و سادگی در آثار پی برده باشید. اما هنوز تمام نشده، مفاهیمِ فلسفه مینیمالیسم وسعت و اعماق بیشتری دارد که با استدلال‌های بیش‌تر، اصول آن به ثباتِ بیش‌تری می‌رسند.

استدلالی بر اصل سوم : بازگشتِ منحنیِ بازدهی

اقتصاد اجتناب‌ناپذیرترین مقوله در تمام طول تاریخ بوده است؛ مقوله‌ای مهم که همان‌طور پیش‌تر اشاره شد به‌طور ضمنی در راستای حفظ بقا است. اگر به تمامی مسائل سیاسی و حتی جنگ‌ها هم نگاه ریشه‌ای بیاندازیم، متوجه خواهیم شد ریشه در تلاش برای صرفه اقتصادی خود و تامین رفاه عمومی آن جامعه، و نهایتاً تسهیل و تضمین بقای آن نژاد دارد. در استدلال اصل اول ثابت کرده‌ایم که فلسفه مینیمالیسم هم به‌طور ضمنی در راستای قانون بقاست. بنابراین قاعدتاً این فلسفه با قوانین اقتصادی گره خورده است. مبحثی که یک استدلال قوی برای اصل سومِ فلسفه مینیمالیسم است: “علم اقتصاد”.

قانون بازده نزولی برای هرکسی که با علم اقتصاد سروکار داشته باشد آشناست؛ قانونی که مربوط به بهبود “فرآیند تولید” است. این قانون می‌گوید در سطوح بالا ابتدا با افزایش سرمایه‌گذاری برای مواد اولیه بیش‌تر، بازدهی افزایش می‌یابد، اما بعد از مدتی و به‌تدریج با یک محدودیت طبیعی مواجه خواهید شد. به‌طوری‌که از این نقطه به بعد مدام با سرمایه‌گذاری بیش‌تر، سود کم‌تری دریافت خواهید کرد. مثال‌های فراوانی می‌توان آورد، مثل خط مونتاژ اتومبیل، خط تولید کارخانه موادغذایی، پلتفرم فروش کالاهای فیزیکی (مثل آمازون یا دیجیکالا). مواردی که برای گسترش و توسعه‌ی آن‌ها با محدودیت‌های طبیعی (مثل کمبود فضا، افزایش کارگران، سرعت ماشین‌آلات، انبارداری) مواجه خواهیم شد که برطرف کردن هرکدام از این محدودیت‌ها هزینه‌های جدیدی ایجاد می‌کنند.

بیایید این قانون را بر روی یک نمودار دو بُعدی رسم کنیم: ارقامِ سرمایه‌گذاری یا همان منابع را بر محور X و ارزشِ ایجاد شده یا همان بازدهی را بر روی محور Y نشان دهیم. ابتدا که افزایش بیش‌ترِ منابع باعث رشد سریع بازدهی می‌شود، منحنی رشدِ صعودیِ سریعی دارد. اما به‌مرور زمان با افزایش منابع و سرمایه، بازگشت سرمایه یا همان بازدهی کم می‌شود و منحنیِ نمودار صاف و حتی شیبِ منفی می‌گیرد. در هر کسب‌وکاری کمی تفاوت در این نمودارها وجود دارد اما شکل کلی‌شان یکسان است. همین واقعیت است که این قانون را به یکی از عناصرِ اساسی تئوری اقتصاد مدرن و هم‌چنین یکی از اصول فلسفه مینیمالیسم تبدیل کرده.

دلیل اینکه از این ایده اقتصادی به‌عنوان استدلالی برای یکی از اصول مینیمالیسم بهره بردم، این است که اگر با کمی انعطاف‌پذیری به تعریف عبارت “فرآیند تولید” بیاندیشیم، می‌توانیم آن را در ابعاد مختلف زندگی‌مان که برای تولید ارزش منابعی هم‌چون زمان، انرژی، احساس، توجه، تمرکز، دانش، پول و غیره را سرمایه‌گذاری می‌کنیم، بسط دهیم. ابعادی هم‌چون زندگی دیجیتالی‌مان، زندگی کاری‌مان، زندگی هنری‌مان، زندگی روزمره‌مان و طبیعتاً سرمایه‌گذاری‌های مالی‌مان. بدیهی است که در هر زمینه‌ای ما به دنبال ارزش هستیم. البته که ارزش‌های هر فرد متفاوت و منحصربه‌فرد است. اما بدون شک همگی‌مان به دنبال ارزش‌ایم.

اما نکته کجاست؟ نکته دقیقاً همان قسمتِ بازگشتِ نزولیِ منحنیِ بازدهیِ ماست. همان‌طور که اشاره کردم همه‌ی انسان‌ها در ابعاد مختلف زندگی‌شان سرمایه‌گذاری می‌کنند اما اکثریت به چنین نمودارِ انتزاعیِ بازدهی دقت نمی‌کنند. اکثرمان دانش‌مان را ارزان می‌فروشیم، زمان‌مان را صرف فعالیت‌هایی می‌کنیم که بازدهیِ مطلوبی ندارند و یا حتی بازدهی‌شان منفی است، احساس‌مان را صرف مواردی می‌کنیم که نهایتاً برای ما رضایتی ندارند، پول‌مان را خرج چیزهایی می‌کنیم که اساساً نیازهای کلیدی و ارزشمند ما را برطرف نمی‌کنند. در یک کلام، اکثریت ما مصرف‌گرا هستیم! منابع مهم‌مان را مصرف می‌کنیم، بدون اینکه متوجه بازدهی آن باشیم.

بارها عارض شده‌ام که مصرف‌گرایی در جبهه مقابل فلسفه مینیمالیسم قرار دارد. اما شاید تا به الان وسعت مصرف‌گرایی‌مان را درک نکرده بودید. مصرف‌گرایی در منابع خدادادی‌مان که مینیمالیسم آن‌ها را بسیار مهم و حیاتی می‌داند؛ مثل زمان‌مان، انرژی‌مان، احساسات‌مان، توجه‌مان، تمرکزمان، دانش‌مان و حتی مادیات‌مان. زمانی که بیهوده صرف سرگرمی‌های دیجیتال می‌کنیم که نه تنها ارزشی حاصل نمی‌کند بلکه باعث اضطراب و عذاب وجدان و حس بی‌کفایتی می‌شود. یا احساساتی را که صرف یک رابطه‌ای می‌کنیم که می‌دانیم برای‌مان ارزشی حاصل ندارد. و یا توجه و تمرکزی که صرف مسائلی می‌کنیم که جز اتلاف وقت چیزی حاصل ندارد. هم‌چنین دانشی که صرف کاری می‌کنیم که سرانجام‌اش هیچ ارزشی خلق نخواهد شد.

اما چالش این ماجرا جایی است که اختصاص این منابع مهم، بازدهی بالا اما مقطعی و وسوسه‌کننده در ابتدای نمودار دارند. دقیقاً همین بازدهی مقطعی‌ست که مثل یک دام عمل می‌کند. انسان را وسوسه به سرمایه‌گذاری بیش‌تر می‌کند. درست زمانی که حس شیرینِ برد را می‌چشیم، وسوسه برای سرمایه‌گذاری بیشتر به سراغ‌مان می‌آید. جایی که تله‌ی مصرف‌گرایی ظاهر می‌شود. جایی که هنوز پتانسیل بهره‌وریِ بیش‌تر با روش‌های بهینه‌سازی وجود دارد، اما اقدام به صرف بیش‌ترِ منابع‌مان می‌کنیم.

مثل شخصی که با چند دقیقه وقت گذراندن در شبکه‌های اجتماعی حسِ سرگرمیِ لذت‌بخشی را تجربه ‌می‌کند و وسوسه می‌شود زمان بیش‌تری را صرف کند تا پست‌های بیش‌تری را به هدفِ سرگرمیِ بیش‌تر و جالب‌تر ببیند. یا طراحی که چند عنصر اساسی را در طراحی‌اش به‌کار می‌برد اما وسوسه به استفاده از عناصرِ بیش‌تر، به هدف خلق ارزشِ بیش‌تر که همان زیبایی باشد، می‌شود. یا فردی که با اِبراز و سپس دریافتِ احساساتِ عاطفی وسوسه به تعمق و صرف احساس و زمان بیش‌تر در این رابطه، به هدف دریافت عواطف بیش‌تر، می‌شود. یا ورزش‌کاری آماتور که انرژی‌اش را صرف تمرین می‌کند و بعد از ترشحِ آدرنالین وسوسه به صرف انرژی بیش‌تر در تمرین، به هدف دریافت هیجان بیش‌تر، می‌شود.

حتی قانونی مشابه با قانون بازده نزولی وجود دارد به‌نام اصل پارتّو که اکثرا آن را به‌عنوان اصل “هشتاد بیست” می‌شناسیم و غالباً در مباحث اقتصادیِ کسب‌وکارها از آن یاد می‌شود. اصلی که می‌گوید هشتاد درصد از سود شما حاصلِ بیست درصد از مشتریان شماست، و بیست درصد سود شما حاصلِ هشتاد درصد از مشتریان شماست. این قانون هم دقیقاً اشاره به بازده نزولیِ سرمایه‌گذاری بر روی فعالیت‌های بازاریابی‌مان دارد. جایی که صاحبان کسب‌وکار برای دریافت سودِ بیش‌تر وسوسه به سرمایه‌گذاریِ بیش‌تر بر روی بازاریابی می‌کنند بدون اینکه متوجه باشند هشتاد درصد از سرمایه‌گذاریِ بیش‌ترِ آن‌ها فقط حاصل‌اش بیست درصد سودِ بیش‌تر خواهد بود.

تمام این مواردی که به‌عنوان مثال آورده‌ام، افراد بدون اینکه متوجه بازدهِ نزولی ارزشی که به دنبال‌اش هستند، اقدام به سرمایه‌گذاری بیش‌تر می‌کنند. البته که تا سرحدِ طبیعیِ آن کاملاً درست است و بازدهی چشم‌گیر است، اما به آهستگی این بازدهیِ کم‌تر و کم‌تر خواهد شد. مثل شخصِ موبایل به‌دست که بیش‌تر احساس اضطراب می‌کند تا سرگرمی، یا شخصِ طراح که نهایتاً احساس شلوغی و زشتی می‌کند تا زیبایی، و یا شخصِ عاشق که سرانجام احساس وابستگی می‌کند تا دل‌بستگی، و هم‌چنین آن ورزشکار که تبعاً احساس خستگی و شاید هم آسیب‌دیدگی می‌کند تا هیجان!

اصل سوم مینیمالیسم، اصلی‌ست که در مباحث زیاد و آشنایی می‌توان از آن مثال آورد. استدلالی‌هایی که بنده برای حقانیت فلسفه مینیمالیسم تا به اینجا آورده‌ام همگی پایه و اساس علمی داشته‌اند و این قضیه در اصل سوم جلوه بیش‌تری نیز دارد. بارها اذعان داشته‌ام که مینیمالیسم ارزش‌محور بوده است، اما اصل سوم تاکید بر بهینه‌سازیِ فرآیندهای کسبِ ارزش دارد، نه صرفاً بهره‌وری از فرآیندها. استدلالی هم که برای این اصل آورده‌ام به خودیِ‌خود یک فلسفه اقتصادی بوده و می‌توانم به‌طور مجزا آن را تحت عنوان “مینیمالیسمِ اقتصاد” نام‌گذاری کنم. با مُسمّاست؟

استدلالی بر اصل چهارم : اضطراب مفرط و همواره

علت درماندگی و متعاقباً حس اضطراب در هر شخصی یک چیز است: “حس بی‌کفایتیِ شخصی”. وقتی در جهت ارزش‌های‌مان فعالیت نمی‌کنیم، انتهای روز از خودمان متنفر خواهیم شد. احساس بی‌کفایتی می‌کنیم و اضطراب وجودمان را فرا می‌گیرد و دور باطلِ خوارشماری و نااُمیدی شکل می‌گیرد. به همین علت است که مینیمالیسم تاکید بر ارزش‌گرایی دارد؛ ارزش‌های‌مان را ابتدا بشناسیم و سپس در جهت کسب یا خلق آن‌ها (فارغ از نتیجه)، باورها، عادات و فرآیند‌های بلندمدت را شکل دهیم.

هر یک از ما با آمال و آرزوهای منحصربه‌فردی زندگی می‌کنیم. رویاهای ما به مانند اثرانگشت‌مان یگانه و خاص است، با این تفاوت که به مرور زمان متاثر از محیط و رویدادهای آن محیط شامل تغییراتی خواهد شد؛ اما هم‌چنان بی‌نظیر و منحصربه‌فرد است. انسان ذاتاً و بنا به ساختار غریزی و احساسی‌اش همواره برای احقاق رویاهایش در تلاش است. درست زمانی که به اهداف‌اش که در جهت رویاهایش است می‌رسد، احساس رضایتی عمیق او را در بر می‌گیرد. احساس شادی وصف‌نشدنی و رضایتِ فردی که متعاقباً عزت‌نفس و اعتمادبه‌نفس او را تقویت می‌کنند و امیدهای او را که مهم‌ترین سلاح او برای حفظ تلاش‌هایش است را زنده نگه می‌دارد. اما این رویاها چگونه ساخته می‌شوند؟ ریشه در چه دارند؟

پاسخی که برای این پرسش دارم یک کلمه است: “نمی‌دانم”. البته حدس‌هایی می‌زنم؛ رویاهای‌مان ممکن است حاصل عقده‌گشایی از رنج‌های‌مان باشد، ممکن است حاصلِ برطرف‌سازیِ ضعف‌های‌مان باشد، ممکن است حاصلِ کینه‌توزی از زخم‌های‌مان باشد، یا ممکن است حاصلِ انتقام‌جویی از خشم‌های‌مان باشد. نمی‌دانم، شاید هم برخی از آن‌ها ژنتیکی باشند. هرچه هستند، حاصلِ هرچیزی که هستند، دست یافتن به آن‌ها لذت‌بخش است، گاه این لذت همراه با رضایت است، گاه همراه با پشیمانی و حسرت؛ بسته به جنس نیتِ پشتِ هر رویاست. رویاها و اهداف ما هرچه هستند و هر ریشه‌ای که دارند، می‌توانند معرف ذات و هویت ما باشند و تعیین‌‎کننده‌ی جنس ارزش‌های ما. خواه یک ارزشِ اصیلِ انسانی باشد، خواه یک ارزشِ سیاهِ اهریمنی.

رویاهای‌مان هرچه باشند، به امید تحقق آن‌ها زنده‌ایم. و انسان بدون امید، مرده‌ای متحرک است. تنها یک موجودِ جاندارِ دو پا که روز را شب می‌کند و روز را شب و در این روزمرگی فقط یک مصرف‌کننده‌ی بی‌ثمر است که سر تا پا و در هر لحظه احساس بی‌کفایتی می‌کند و تنها احساسی که دوست و رفیق و پایبندِ اوست، اضطراب است. اضطرابی که حاوی یک پیام است: “یک جای کار می‌لنگد!” آری، یک جای کار می‌لنگد که امیدت این‌چنین ناامید شده. قطعاً قسمت زیادی از مسیر را اشتباه رفته‌ای که این‌طور احساس بی‌کفایتی و ناامیدی می‌کنی. یک جای کار می‌لنگد یعنی مسیر رویاهایت را گم کرده‌ای، یعنی ارزش‌هایت را به‌درستی نمیشناسی!

برای بارِ نمی‌دانم چندم می‌گویم که مصرف‌گرایی جبهه‌ی مقابلِ مینیمالیسم است؛ چطور می‌توان مضطرب نشد وقتی غرق در عوامل حواس‌پرتیِ دنیای مصرف‌گرا هستیم و از اهداف‌مان دور؟ اضطراب مدام درون‌مان به صدا درمی‌آید و می‌گوید یک جای کارت می‌لنگد. درست قبل از خواب، از روزی که بی‌ثمر گذرانده‌ایم نزد خودمان شرمساریم. درست وقتی که تمام روزمان را سرگرم با گوشی هوشمندمان و غرق در شبکه‌های مجازی بودیم و به‌جای استفاده درست، آگاهانه و ارادی، کاملاً زامبی‌وار مشغول وَر رفتن با ابزارهای اعتیادآور بوده‌ایم. یا زمانی که فعالیت‌های روزانه‌مان برای کسب لذت‌های سطحی بوده بدون اینکه به ارزش‌های‌مان فکر بکنیم و غرق در مادیات و زرق و برق دنیا شدیم در حالی در اعماق وجودمان معترف‌ایم که مادیات معیار ارزشمندی نیستند.

اما نکته‌ای وجود دارد. آیا همه‌ی ما راه‌های رسیدن به رویاهای‌مان را به درستی می‌شناسیم؟ آیا توانایی و ظرفیتِ دست‌یابی به آن ارزش‌ها را داریم؟ پاسخ در اکثر موارد منفی‌ست! پس چطور می‌توان احساس رضایت کرد وقتی پس از تلاش‌های فراوان ارزش‌های‌مان کسب یا خلق نشده‌اند؟ آیا باید ناامید باشیم؟ گره‌ی کار همین‌جاست! طبق اصل چهارم فلسفه مینیمالیسم، تصمیم‌گیری‌های محتاطانه و مطابق با ارزش‌های‌مان، از تاثیرِ نتیجه‌ی عملی که آن تصمیم بر زندگیِ افراد دارد، خیلی مهم‌تر است. در یک کلام، احتیاط و پایبندی بر نتایج ارجح است. انسان می‌تواند به خودش دروغ بگوید، اکثر مواقع هم غیرارادی این‌کار را انجام می‌دهد. اما بدنِ ما هرگز دروغ را نمی‌پذیرد و با آلارمی تحت عنوانِ “اضطراب” اعتراض‌اش را اعلام می‌کند.

حقیقتاً فقط و فقط تصمیمی که مبتنی بر به‌دست آوردن یا خلق ارزش می‌گیریم رضایت ما را حاصل می‌کند، حتی اگر آن تصمیم به کوچکیِ انتخاب یک لیوان نوشیدنی باشد؛ چای سبز یا نوشابه؟ شاید چای سبز تغییر عظیمی که توقع‌اش را داشتیم در وضعیت سلامتی‌مان ایجاد نکند، اما خرسندیم که برای حفظ ارزش‌مان، که سلامتی باشد، در آن لحظه تصمیمی به‌ظاهر درست و ارزشمند گرفته‌ایم. حتی به‌باطن غلط! بنابراین به این نتیجه پی می‌بریم که حتی اگر به نتایج ایده‌آل‌مان دست نیافتیم، اهمیتی ندارد. مهم این است که به خودمان دروغ نگوئیم، ارزش‌های‌مان را بشناسیم و فعالیت‌های‌مان را در راستای کسب آن‌ها تنظیم کنیم. به‌راستی منشا رضایت همین است و بس.

شعار مینیمالیسم چه بود؟ “کم‌تر، می‌تواند بیش‌تر باشد”. کم‌تر یعنی همین موارد مذکور، یعنی مصرف کافی از منابع‌مان. منابع مهم‌مان مثل زمان، انرژی، احساس، توجه و تمرکزمان آن هم فقط در راستای دغدغه‌ها، اهداف مهم و ارزش‌های‌مان، نه مصرف‌گراییِ منابع‌مان در خلاف جهتِ ارزش‌ها و حاشیه‌های کم‌ارزشِ زندگی به‌وسیله‌ی عواملِ حواس‌پرتی. و این تصمیم برای تخصیص و صرفِ منابع‌مان برای اهداف و رویاهای ارزشمندمان است که باعث رضایت است، نه کسبِ نتایج. و به‌راستی مینیمالیسم همین است و بس. حالا شما بگوئید؛ مینیمالیسم ارزش‌گرایی است، یا ارزش‌گرایی مینیمالیسم است؟

استدلالی بر اصل پنجم : دلهره‌های کودکانه‌ی ما

صداقت مینیمالیسم است، یا مینیمالیسم صداقت است؟ در اصول پیشینِ مینیمالیسم اشاره‌های زیادی به بهینه‌بودن و به‌صرفه‌گی داشته‌ایم. اینکه تمرکز مینیمالیسم بر بهینه‌سازی و صرفه داشتن است شکی درش نیست. اما آیا این مفاهیم، ارتباطی با ارزشِ والایی به‌نام “صداقت” دارند؟ آری، صداقت مینیمال است؛ چون بهینه و به‌صرفه است! می‌خواهم جستاری بر احساسات، روح و روان انسان، توانایی مواجهه با حقایق، اجتناب از حواس‌پرتی و البته دروغ‌هایی که غیرِ اِرادی به خودمان می‌گوئیم داشته باشم و امیدوارم با بینشی که قصد ارائه‌ی آن را دارم شگفت‌زده‌تان بکنم (البته اگر تا به اینجا هنوز شگفت‌زده نشدید خیلی پوست‌کلفت هستید) و با مفهومی تحت عنوانِ من‌‎درآوردیِ “مینیمالیسم احساسی” آشناتان بکنم. مفهومی که گویا خوده “صداقت” است.

قدم اول بیان تفاوت دو کلیدواژه‌ی “درد” و “رنج” است. در اکثر مواقع افراد این دو واژه را در کنار هم با یک منظور به‌کار می‌برند. اما حقیقت چیز دیگری‌ست. این دو واژه، دو مفهومِ کاملاً جدا و مقابلِ هم دارند. تعریفی که خودم ازشان دارم این‌چنین است: “درد مینیمال است، اما رنج ماکسیمال یا مصرف‌گرا. درد ذاتِ مینیمالیسم است و حقِ مینیمالیست، اما رنج ذاتِ مصرف‌گرایی است و حقِ مصرف‌گرا. درد پایانِ تلخ است و همراه با پذیرش، اما رنج تلخیِ بی‌پایان است و همواره اِنکار.”

ادعای جسورانه‌ای دارم (و البته تا حد زیادی اثبات شده توسط روان‌شناسان و درمان‌گران): تقریباً تمامی انسان‌ها، در بزرگسالی‌شان، در درون‌شان دلهره‌هایی از دوران کودکی‌شان دارند که ناخواسته به آن‌ها تحمیل شده و متاسفانه بهای این دلهره‌ها، رنجی‌ست که به دوش می‌کشند! دلهره‌هایی که حاصل احساسات گم‌شده و سرکوب‌شده‌ی آن‌هاست، حاصل خشونت‌ها و بی‌رحمی‌های خانواده و جامعه که در تربیت‌ها و آموزش‌های آن‌ها نهفته است و می‌تواند دوران کودکی هر انسانی را به مثابه یک زندان مبدل کند. خشونت‌ها و سرکوب‌هایی که نه فقط برای آن شخص، بلکه برای آن جامعه هزینه‌ها و رنج‌هایی ایجاد می‌کند؛ هزینه‌ای به گرانیِ مصرف‌گرایی!

خشونت‌ها و سرکوب‌هایی که موجب آلودگی روان هر انسانی می‌شود؛ آلوده به انکار و خودفریبی، که جبهه‌ی مقابل با صداقت‌اند، صداقت با خودمان. اما دردناک است، صداقت در این مورد اصلاً آسان نیست، دردناک است، اما دردی که آزادمان می‌کند. آزاد از رنجِ بی‌پایان. دردناک است چون مواجهه با حقایق دوران کودکیِ، در باورهای تحمیل شده به ما، یک تابو است. مواجهه‌ای که احساسات اصیلِ ما را بیدار می‌کنند، احساساتی که در عین اصالت داشتن، انگار غریبه‌اند، اما فقط تا زمانی که بیدارشان نکنیم!

واقعیت این است که مواجهه با خاطرات گم‌شده و احساسات سرکوب‌شده‌مان به تنهایی تحمل‌ناپذیر است. و هم‌چنین واقعیت این است که ما به‌طور غریزی موجوداتی تنهاییم. بنابراین این خودمان‌ایم که خودمان، احساسات و خاطرات‌مان را سرکوب و تحریف می‌کنیم و دروغ را به‌وجود می‌آوریم تا از درد حقایق اجتناب کنیم. دروغ‌هایی که حاصل‌اش فقط رنج است. اما وقتی که در شکست‌های زندگی‌مان متوجه رنج‌های‌مان می‌شویم، این رنج‌ها طاقت‌فرسا و جان‌کاه می‌شوند. آن موقع‌ست که نیازمند کسی هستیم تا در دیدن و مواجهه با دروغ‌هایی به خودمان زده‌ایم و باورشان کرده‌ایم ما را یاری دهد. چون تنها با دیدن این دروغ‌هاست که با حقایق زندگی‌مان، هرچند دردناک، روبرو می‌شویم و به مسیر حقیقت بازمی‌گردیم.

دروغ‌های‌مان بیمارمان و مواجهه با حقایق درمان‌مان می‌کنند. این کار مستلزم وجودِ شاهدی آگاه است تا ما را در دیدن و پذیرفتن آن دروغ‌ها و تحمل دردی که پنهان کرده‌اند یاری دهد و هنگام فرو افتادن در حقایقی که از آن‌ها اجتناب می‌کردیم دست‌مان را بگیرد. تا بتوانیم احساسات گم‌شده و گذشته‌ی سرکوب‌شده خویش را بازیابیم و شروعی جدید و سالم برای خودمان و فرزندان‌مان رقم بزنیم. باور کنید تنها راه رهایی از رنج، تحمل همین درد است! جراحی شویم، یک جراحیِ به قیمتِ ارزانِ صداقت، تا از شرّ قرص‌های مُسکنِ گران‌قیمتِ دروغ و انکار خلاص شویم.

بحثی که سرش را باز کرده‌ام، اعماق زیادی دارد که پرداختن به آن‌ها در چارچوب این مقاله ممکن نیست. همان‌طور که عرض کردم فقط جستاری بود بر کلیات روح و روان انسان‌ها و علت اصلی مشکلات. اما برای شما جای تفکر دارد، برای نجات خودتان در اعماق آن نفوذ کنید. سراغ درمان‌گران خبره بروید، کتاب‌های روان‌درمانی (نه روان‌شناسی‌های زرد) بخوانید. تضمین خواهم کرد چاکراهای‌تان باز خواهند شد و به چنان بینشی از دنیای وجودی‌تان دست پیدا خواهید کرد که اصالت وجودتان را خواهید یافت و بعد از آن، زندگی‌تان در تمامی ابعاد دگرگون و متحول خواهد شد. به من اعتماد کنید 🙂

حال بیاییم با چنین نگرشی به مسئله‌ی مصرف‌گرایی نگاهی بیاندازیم. آیا انسانی وجود دارد که غمی را تجربه نکرده باشد؟ ذات و ماهیت زندگی با درد آمیخته شده؛ هر غمی که حس می‌کنیم، هر سوگی را که دچار می‌شویم، هر جدایی‌ای را که تجربه می‌کنیم و هر شکستی که متحمل می‌شویم، دردی‌ست که زندگی به ما وارد می‌کند. چند انسان را می‌شناسید که با تمامی دردهایش کنار آمده باشد؟ کدام یک از ما حاضریم با دردمان در لحظه‌های‌مان روبرو شویم و آن‌ها را همان‌گونه که هستند بدون تحریف اِبراز کنیم و بپذیریم؟ آیا همچین انسان‌های شجاع و قدرتمندی هستیم؟ به‌راستی که مینیمالیسم شجاعت و قدرت است!

یا اینکه از دردهای‌مان می‌ترسیم و فرار می‌کنیم؟ چگونه فرار می‌کنیم؟ با سرگرم کردن خودمان با مسافرت‌های متعدد، با غرق شدن در موبایل‌های‌مان، با لذت بردن از مادیات‌مان، با وقت گذراندن با دوستان‌مان، با فیلم دیدن‌مان، با موسیقی گوش دادن‌مان، با خرید کردن‌مان، با مهمانی رفتن و به هر بهانه‌ای جشن گرفتن‌مان، با معتاد شدن‌مان (به قمار، بازی‌های ویدئویی، سکس، خود ارضایی، الکل، مواد مخدر)، با تفره رفتن‌مان، با بحث عوض کردن‌مان، با فرافکنی کردن‌مان، با انکارمان و در یک کلام: با مصرف‌گرا شدن‌مان؛ مصرفِ نه فقط منابع مادی‌مان به هدفِ ایجاد حواس‌پرتی و اجتناب از مواجهه با دردِ حقیقت و صداقت با خودمان، بلکه مصرف منابع معنوی و غیرقابل جایگزین‌مان برای انکار و فریب خودمان!

اعتراف می‌کنم تحمل‌شان به تنهایی آسان نیست، نیاز به زمان و یک یاور داریم. اما نکته اینجاست که نباید در تله‌ی زمان گیر کنیم، تله‌ای که ما را به تحریف حقیقت و سرکوب کردن خودمان وسوسه می‌کند تا مبادا با دردمان مواجه شویم. و نهایتاً این تله است که ما را دچار اعتیاد به عوامل حواس‌پرتی می‌کند. طبیعتاً اکثرمان در این تله گرفتاریم، اما زندگی همان‌طور که به ما درد می‌دهد تا رشد کنیم، قطعاً توان تحمل آن درد را هم خواهد داد. بستگی به خودمان دارد که از این توان استفاده کنیم یا تسلیم شویم. استفاده از توان چگونه است؟ تسلیم شدن چگونه است؟ به بینش من، گویا مینیمالیسم همان سلاح توان‌مندیِ ماست و مصرف‌گرایی پرچم سفیدِ تسلیم شدن‌مان!

علتی که از مبحث روان‌کاوی به‌عنوان استدلالی بر اصل پنجم فلسفه مینیمالیسم بهره بردم، ارتباط نزدیک و دقیقِ روش درمان (شفا) مشکلات روحی و روانی‌مان به‌وسیله‌ی ارزش‌هایی‌ست که در مینیمالیسم بر آن‌ها تمرکز داریم؛ ارتباطی که بین تعریفِ صداقت با دیدن و پذیرش حقیقت وجود دارد: صداقت موجب عریان شدن می‌شود و عریان شدن ما را به درک صحیح واقعیت و بعد تحلیل بی‌طرفانه واقعیت و سپس به سمت حقیقت هدایت می‌کند و رسیدن به حقیقت (چه تلخ، چه شیرین) و پذیرش آن همان شفاست؛ شفایی که مینیمال است!

و مینیمالیسم این است

کلیدواژه‌ی این نوشته “مینیمالیسم” است. فلسفه‌ای که در نکوهش مصرف‌گرایی و ستایش ارزش‌گرایی است. به مفهوم “ارزش” رسیده‌ایم. واژه‌ی ارزش به معنای ارزیدن است؛ بهینه بودن، به‌صرفه بودن. باید ابتدا با کمک علومی که از آن‌ها بهره برده‌ام بهینه‌گی و به‌صرفه‌گی را شفاف بیان می‌کردم تا بتوانم با دستِ بازتری از واژه‌ی ارزش و مفهوم آن برای ادامه مطالب‌ام استفاده کنم. واژه و مفهومی که، نه فقط برای اثبات حقانیت مینیمالیسم و درهم‌آمیختگیِ این دو به ما کمک می‌کند، بلکه ما را به درکِ مفهوم “انسانیت” نزدیک می‌کند.

انسانیتی که با ارزش‌های والایی همچون سخاوت، صداقت، مهربانی، صبر، احترام، درک‌وفهم، دقت، زیبایی، قناعت، درایت، جسارت، قدرت، شفقت، همراهی، همکاری، عشق، معنویت، خوش‌بینی، برنامه‌ریزی، ذهن‌آگاهی، مهارت، رضایت، آرامش، آزادی، رفاقت، صراحت، مشارکت، امنیت، اصالت، شجاعت، وفاداری، عزت‌نفس، پذیرش و غیره تعریف می‌شود. ارزش‌هایی که بر پایه‌ی همین تعدادِ کمی از اصول و استدلال‌هایی که آورده‌ام می‌شود اثبات کرد همه‌شان مینیمال هستند.

اگر تا به این‌‌جا همراهی‌ام کرده‌اید، این بدین معناست که هنوز امید هست، هنوز ارزش‌های درون‌تان زنده‌اند و درحال تقلا کردن‌اند. می‌خواهید صدای ندای اضطراب درون‌تان که فریادِ سرکوبِ ارزش‌های‌تان را سر داده را بشونید و فکری به حالش بکنید؟ یا می‌خواهید دوباره اجازه دهید در منجلاب مصرف‌گرایی غرق شود و تبدیل به حسرتی سنگین‌تر بر روی وجدان‌تان شود؟ حاضرید قدمی برای سم‌زدایی و پاکسازی خودتان از شر کشش و نیروهای باطل‌کننده‌ی مصرف‌گرایی در هر زمینه‌ای از زندگی‌تان بردارید؟ مایلید به انسانیت خودتان بازگردید؟

حالا شما بگوئید: اگر مینیمالیسم ارزش‌گرایی است و ارزش‌گرایی مینیمالیسم، و ارزش‌گرایی انسانیت است و انسانیت ارزش‌گرایی، بنابراین انسانیت مینیمالیسم است و مینیمالیسم انسانیت؟

مینیمالیست

مینیمالیست

موسس و مدیر مجموعه ایران مینیمالیسم و مجری صفر تا صد پروژه کمینه‌گراییِ ایران
0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سهیل
سهیل
3 ماه قبل

بی صبرانه منتظر ادامه محتواهات هستم

ایران مینیمالیسم | IranMinimalism